رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

2 سال و .... ماه

1394/2/1 2:19
نویسنده : مارشا
938 بازدید
اشتراک گذاری

دوسالگی  که تمام می شود انگار به یکباره یکسال بزرگتر میشوی نه فقط این سه چهار سانت قدت  که اینقدر هم برای من همیشه نگران کوتاهیت مهم است  نه  فقط رشد یکباره ات -که تمام خرید های یکروزه هول هولیم  را برای عید امسال به کلی  بیهوده میکند -  (مادرجون میگه اینا که همش تنگ و کوچیکه و من خسته شدم بس که برای همه توضیح می دهم تا یکی دو هفته پیش همه اش اندازه بود )... نه! ... این بزرگ شدن  در رفتارت است که مرا به شگفتی وامیدارد ...از این گذر یکباره عمر ...از این جهش یکباره  اینو ر سال و آنور سال...

دوسالگی  که تمام میشود   لجبازیهای مدام هم  یکباره تمام می شود  برنده جنگ جهانی  لباس پوشیدن ...شانه کردن و بستن مو ...شستن دست و صورت ... مدام پای کامپیوتر نشستن و...   تغییر می کند..خیلی از شرایط را بی چون وچرا میپذیری بعضی وقتها هم سفت بر سر نخواستنت می ایستی اما دیگر خبری از جیغ و گریه و قهر کردن و از همه بدتر سر کوفتن به زمین ( سلاحهای مخربی که من طاقت ایستادگی در برارشان نداشتم و همیشه مغلوبشان می شدم ) نیست ... فکر میکنم تمام شد ...

...دوسالگی که تمام میشود  مسواک زدن برنامه هرشبت میشود  ، شستن دست وصورت  برنامه هر ساعتت  و قرارداد داری مثل بابا جون  تا آرنج دستت را بشویی تا وضو گرفتن را تقلید کرده باشی ...

دو سالگی که تمام میشود برنامه هر دقیقه ات میشود تقلید از من و کارهای من از لحن حرف زدنم بگیر تا نشستنم و خوابیدنم ... کیفت را بر میداری رو به من با لحنی آرام و سری کج که آرامم کنی " میرم دَس  (درس )زود میام " - این کلام من است وقتی سر کلاس میروم  - خدارو شکر دستت به دستگیره در نمی رسد وگرنه حتما باید دنبالت آواره خیابانها میشدم ...یا شاید هم نه ! ... خیلی راحت تا آموزشگاه می آمدم می دیدم مشغول تدریس به بچه هاییچشمک... مثل یک آینه مرا تقلید میکنی...(  و این چقدر مرا می ترساند ... من چگونه ام ؟ چطور رفتار می کنم ؟ الگو یی مناسبم ؟... و هزاران سوال دیگر ... در این آشفته بازاری که در گیرش هستم !!!)  

از خانه اگر بخواهی بیرون بروی باید " آدایش(آرایش) تُنم  "  " دُژ (رژ لب)  " میخواهی بعد اجازه میدهی موهایت  راشانه بزنم 

نمیدانم به کدام  ثواب نکرده  مرا مفتخر کرده ای  ویکی دوروز بعد از روز مادر " ازیه جون "  یا  "مامان ازیه جون " صدایم میکنی  ، و من دنیا را بغل میکنم یا نمیدانم شاید دنیا مرا بغل میکند وقتی اینگونه صدایم میکنی عشق میکنم  برایم اینقدر با ارزش است که خودت انتخاب کرده ای اینگونه خطابم کنی کسی یادت نداده خدا رو شکر دوروبرم کسی نیست  اینگونه  دوستم داشته باشد که مرا جون خطاب کند  تا یاد گرفته باشی و تقلید کنی پس اینها همه هنر خودت است ...جان مادر   مرا تو واین عشق بس ...

دو سالگی  که تمام می شود  سرمای زمستان هم تمام میشود اما من هنوز جرات نمیکنم  لحظه های ناب شیر خوردنت را تمام کنم  شیر روز ترک میشود اما برای خواب هنوز هم  وابسته مک زدنی یکبار عصرها و یکبار شب  گاهی شبها هم  نیمه شب خواب بد میبینی دلت درد میگیرد گرمت میشود دخترک گرمایی بیدار میشوی و دوباره شیر میخوری ... مرا وتورا اگر دیگران به حال خود میگذاشتند  .... و مرتب  روزها و ماههای بعد از دوسالگییت را شماره نمیکردند  ...چه عذابی داشت مگر حالا حالا ها شیر میخوردی وقتی اینگونه آرام و بی دغدغه به خواب میروی ... اگر ....

دو سالگی که تمام می شود دلم هری میریزد  نکند عقب اقتادم نکند دوباره در هیاهوی چه کنم های خودمان از تو غافل شدم  نکند بزرگ شدی و روز شمار لحظه هایت مثل همیشه از دستم در رفت کلامت ، رفتارهایت ، شیطنت هایت ، شیرین کاری هایت را ثبت نکردم و جایی گوشه ذهنم آنقدر ماند تا کم کم رنگ باخت و بعد فراموش شد ..

دلم هری میریزد ...دو سال چه زود گذشت و چه چیزها که از دست دادم ....چه کارهایی ... چه آرزوهایی ...چه برنامه هایی ...

دو سالگی به همین راحتی تمام می شود و من می مانم وباخودم سخت کلنجار میروم که به جای غصه خوردن وپشیمانی یک تصمیم بگیرم  یک تصمیم بزرگ ، کبری ترین تصمیم دنیا...

باید بر خیزم و استین بالا زنم یک تغییر و تحول بزرگ در پیش است یک تصمیم بزرگ:

سال دیگر همین موقع خواهم نوشت :  سه سالگی که تمام می شود روزهای بد و ابری هم تمام می شود ... سه سالگی که تمام می شود خورشید زندگیمان  دوباره طلوع می کند  ... به قول رستای گلم که هر صبح به پنجره اشاره می کند و : " اوشید اومد .....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد